به جست و جوی تو
بر درگاه کوه میگریم ،
در آستانه ی در یا و علف.
در حالی این مطلب را مینویسم که هنوز پرنده شدن آقای علیرضا نسیمی
را آنگونه که باید باور نکرده ام
آقای نسیمی که از شاعران برجسته ی استان بودند و تاثیرات ایشان بر
ادبیات منطقه بر هیچ کس پوشیده نیست در کمال ناباوری ما را با غمی
سنگین تر از سال های پیش به استقبال محرم فرستادند
و حالا / ش ع ر :
شب بود/
سرد بود/
نفس بود/
جاده بود
شاعر كنار ِ نعش ِ خودش ايستاده بود
با فكر ِروزهاي ِكم و بيش ِزندگيش
چيزي نمانده بود به فصل ِ پرندگيش
با فكر ِروزها !
كه اگر جاااار ميكشيد ...!
*
با فكر ، دور مي شد و سيگار ميكشيد ؛
...........
***
ها خسته ام
! دوباره سفر راهي ِ من استامشب دوباره نوبت ِجراحي ِ من است
دكتر
! دوباره كل ِ تنم درد پشت ِ دردمن يك سلام ِ يخ زده ام ،
( يك مداد ِزرد)***
تصوير ِروزهاي ِبدش پيش ِروش بود
بغضش هنوز مثل ِقفس در گلوش بود
مي غربتيد ــــ توي ِخودش ، توي ِانزوا
خط مي كشيد ــــ روي ِخودش ، روي ِمن ، شما
***
تا كِي غريب باشم و برگردم از خودم
زير فشار ، زير قسم ، قرض ، لِه شدم
سگدو نمي زنم ـــ نفسم بوق ِسگ شده
من زنده نيستم ــــ جسدم رگ به رگ شده
من يك شماره ام كه خودم را شمرده ام
من
...! من ــ عليرضاي ِنسيمي نمرده امحالا به من علامت ِ مرده است مي زنيد
!!!؟؟؟پيدام ميكنيد
!؟ به من دست مي زنيد !!!؟؟؟............
***
سرما شديد مي شد و جاده شديد تر
شاعر كه دور مي شد و هي ناپديد تر
از جاده پرت شد
... و كمي بعد ـــ جاده بود !شاعر كنار ِ نعش ِخودش ايستاده بود
. اصغر معصومي ( در سوگ عليرضا نسيمي )
عصر طلسم هاي مجسم شروع شد
شيطان به غار رفت و جهنم شروع شد
آتشفشاني از كف هستي نفس كشيد
يعني مذاب كردن عالم شروع شد
رنگ از قيافه هاي قيامت پريده بود
محشرميان وحشت آدم شروع شد
آنجا كه ريگ هاي بيابان فلج شدند
تقدير گام هاي مصمم شروع شد
از زير ميخ هاي به خون تشنه ي صليب
نام مسيح پر زد و مريم شروع شد
مثل غروب در پر سرخ فرشتگان
آنگونه سوختم كه محرم شروع شد
